گفتگویی کوتاه با استاد گنجی در مورد نحوه
دستگیریشان، و عوامل مربو ط به ان
قبل از هر سوالی می خواهیم از وضعیت جسمی و حال عمومی تان مقداری توضیح دهید؟
به لطف پروردگار و دعای مومنان مخلص، هر روز رو به بهبودی می نهم. نسبت به روزهای اول خیلی بهتر هستم. از نظر حافظه نیز خوبم، مسائل گذشته را به یاد دارم، البته کنترل کامل مغزم را در اختیار ندارم. مثل سابق نمی توانم بحثهایم را مرتب نمایم. منظم حرف نمی زنم، دچار وسواس و شک و شبهه می شوم، حرفهایم را زیاد تکرار می کنم، شاید بعضی وقتها برای اطرافیانم آزار دهنده باشد. اگر ناراحتی و عصبانیت برایم پیش بیاید تا چند روز سردرد شدیدی مرا می گیرد و آن وقتها حافظه ام دوباره به هم می ریزد. بیشترین اوقات خواب مرا فرا می گیرد و نمی توانم خودم را کنترل نمایم. توان و حوصله مطالعه را ندارم. بیشتر تنهایی و دوری از دیگران را دوست دارم.
از روزهای دستگیری و ربوده شدنتان چیزی را به یاد دارید؟
بله. به یاد دارم در جلو کتابخانه عمومی سنندج که می خواستم برای پیدا کردن کتابی آنجا بروم، قبل از ورود، یکی آمد با من صحبت کرد و ماشینی هم روبروی ما ایستاد. پس از مقداری صحبت کردن که خود را از ماموران اطلاعات معرفی نمودند، برای دیدار با حاجی آقای نوری (یکی از مسئولان اطلاعات سنندج)، و حاجی آقای منصوری (از بچه های اطلاعات تهران) مرا سوار ماشین شان کردند و به سوی کوه آبیدر که قرار ملاقات آنجا بود، حرکت کردیم. اما به محض پیاده شدن از ماشین در قسمت خلوتی از کوه، با ضربه ای که از پشت سر به من وارد کردند، بیهوش شدم. هنگامی که به هوش آمدم دو نفر فارس زبان مشغول تراشیدن سر و ریشم بودند، یکی مرا گرفته و دیگری مشغول تراشیدن بود. خیلی بیرحمانه با من برخورد می کردند. متوجه شدم که توی تله افتاده ام. نمی دانستم کجا و نزد چه کسانی هستم. این چند روز در اتاقی سرد زندانی بودم که در داخل آن یک توالت بود، که بیشتر اوقات مرا در آنجا زندانی می کردند و در آن توالت شبانه روزم سپری می شد. خیلی سرد بود، از سوراخ و درزهای توالت مشخص بود که در جای خلوتی هستیم که بیرون آن دشتی بود سفید پوش از برف زمستانی. در همان روزهای اول لباس های مرا از تنم درآوردند و یک دست لباس نسبتا گرم بهم دادند و شلواراستراحت (جافی) سیاه رنگ که مخصوص زندانی هاست. |